الان قبل از نوشتن اومدم آخرین پستم رو خوندم... دیدم اون پست رو یه روز جمعه ای گذاشتم که تنها بودم بعد مدتها و آخر هفته ای بوده که با بچه ها دور هم نبودیم.... خب باید بگم که امشبم پنجشنبه شبیه که بعد از مدتها برنامه ای نداریم و کسی پیشم نیست و منم پیش کسی نیستم... مگر اینکه یه برنامه یهویی پیش بیاد...در مورد فرندز بگم که از بس منو نگرفت دیگه بقیه شو ندیدم...نوشته بودم که به رفتن پیش مشاور فکر میکنم... باید بگم چند وقت پیش بالاخره تماس گرفتم و نوبت گرفتم و اولین جلسم 4 مرداده و ذوق دارم براش... خیلی چیزا هست که باید درموردشون با متخصص صحبت کنم...الان حدود یک ساعته از حموم در اومدم... از اونجایی که حدس زدم امشب تنها میمونم و ممکنه حالمو بد کنه، برای خودم چایی گذاشتم، رژ پررنگ زدم... عطر زدم.. گوشواره و گردنبند و پابند انداختم و الان نشستم رو مبل پاهامم رو میز دراز کردم و لپتاپ رو پامه.... مثلا اینجوری که به خودم رسیدم کمتر حالم بد میشه.... البته بعد از پست گذاشتن باید حسابی خودمو با فیلم و سریال سرگرم کنم تا آخر شب...از کار بخوام بگم... کارم با ن تقریبا خوب پیش میره اما هنوزم زوده برای قضاوت کردن... من به جاهای خیلی بالاتری فکر میکنم که هنوز خیلی مونده تا بهش برسم و میدونم با یه ماه دو ماه نمیشه رسید... اما میرسیم.... کارم با ر هم همونجوری کم و بیش هست... قراره یه سری مسوولیتای جدید بهم بده که این اتفاق خوبیه اگه بیفته...الان یک سال و ده روز از اومدن من میگذره... پارسال این روزا هنوز با این خونه دوست نشده بودم... توش غریبی میکردم نمیتونستم تنها بمونم... بیشتر خونه مامان اینا بودم و هفته ای دو سه شب میومدم اینجا که چقدم برام سخت میگذشت... اما الان اینجا خونه منه.... دوس
برچسب:
نویسنده: مهسا اسدی
تاريخ: يکشنبه
1 اسفند
1400 ساعت: 13:48